قصه عمو رجب
اين فقط یک قصه است که نسل جوان را با زندگی سنتی بیدگل آشنا می کند . هرگونه تشابه اسمی با افراد واقعی کاملا اتفاقی است.
همه قصه از پشت بام آب انبار جمعه شروع شد. جايی که آب حامد آباد را پسا می کردند. روز سيزدهم فروردين بود، نزديکی های ظهر. با اينکه بيشتر رعيت دشت آمده بودند، يا دست کم بيشتر بزرگترهای دشت حضور داشتند، اما کسی متوجه ازدحام جمعيت نمی شد. چون هنوز آفتاب بهاری نمی توانست بر سوز سرما غلبه کند و هنوز آثار برف های يخ بسته مانده زمستانی در نساقده ديوارهای بلند به چشم می خورد . شايد به همين دليل هم بود که هر چند نفر از حاضرین در کنار ديواری رو به افتاب پناه گرفته بودند و از هر دری صحبت می کردند. عمو رجب پشت به ديوار رو به آفتاب ايستاده بود و اين پا و آن پا می کرد. از طراوت هوای بهاری بی بهره می نمود و با اندکی دقت می شد غبار غم را روی چهره اش مشاهده کرد. يکی از مسن تر ها به او نزديک شد و در گوشش آرام پرسيد: ” چرا کيفت کوک نيست؟ “ عمو رجب کلاه پشمی سياهی که فقط فرق سر او را می پوشاند، کمی جابجا کرد و گفت: ” آخر حرف من اين است که چرا آب را بايد روز سيزده پسا کنيم؟ مگر پيرونی های ما نگفته ا ند که سيزده نحس است؟ چند تا سرگذشت تا حالا راجع به نحسی سيزده شنيده ايد؟ به یادبودی ما حسن رمضانعلی روز سیزده رفت برای پدرش نان بیاورد که هنوز هم نیاورده ، معلوم نیست مرده یا زنده . درست است که امسال روز سيزده به جمعه افتاده. خوب روز ششم عيد هم جمعه بود چه اشکالی داشت که جمعه پيش آب را پسا می کرديم؟ اصلا کی گفته که بايد جمعه آب را پسا کرد؟ اگر پنجشنبه يا يک روز ديگر هفته اینجا جمع می شديم آسمان روی سر ما خراب می شد؟ مرحوم پدرم هميشه عقيده داشت که اصلا آب را بايد قبل از عيد پسا کرد که بعد از عيد هر کسی تکليف کار خودش را بداند.” مرد مسن تر کلاهش را جابجا کرد و گفت:” عمو رجب بد به دلت راه نده. امسال بارندگی فراوان بوده ، توش آمده ، انشاءالله برکت زياد خواهد بود.”
عمو رجب گفت : ” میدانی که من صحرا نمی آيم اينجا هم که سالی يک بارمی آيم، بيشتر برای اين است که رفقای پدرم را می بينم. ملتف می شوم کی فوت کرده، کی آبش را واگذار کرده و وضعيت دشت چطور است؟ وگرنه بارندگی و حاصل خوب باشد يا نباشد، تاثيری روی زندگی من ندارد.”
عمو رجب راست می گفت. وقتی پدرش زنده بود، به احترام پدرش می رفت صحرا. وقتی پدرش مرد ، چند سرجه ای آب سهمش شد آن را هم به برادرش واگذار کرد و رفت دنبال فعلگی . برادرش هم اگر حاصل خوب بود، يک ورونه چغندر، شلغم، خيار يا انار در اتاقش خالی می کرد . اگر هم حاصل خوب نمی شد، به روی خودش هم نمی آورد که سهم آب او را هم می کارد .
با اينکه مرحوم ملامحمد جعفر بارها و بارها به او گوشزد کرده بود که بعضی از بزرگترها فقط سيزدهم ماه صفر را خوش ندارند ، غیر از آن هیچ حدیث و روایتی در این مورد وجود ندارد. حتی يک بار به او گفته بود که اين عقيده غلطی است که همه سیزده ها را نحس بدانیم . چون مولا علی روز سيزدهم رجب به دنيا آمده و خانه کعبه در اين روز به احترام او شکافته شده، و از او پرسيده بود چطور می شود روزی که برای عالم و آدم مبارک به حساب می آيد، نحس باشد؟ با اين حال عمو رجب هنوز سيزده را بد يمن می دانست. چه سيزده تا تخم مرغ باشد چه سيزده تا بچه ، چه سيزدهم صفر چه سيزدهم فروردين. به همين دليل، نه تنها موقع تقسيم آب حواسش جمع نبود ، بلکه موقعی هم که با حواس پرتی به خانه برمی گشت درست به خاطر نداشت که بالاخره با کی همطاق شده .
در طول راه فکر سيزده بدر و بد يمن بودن تقسيم آب در اين روز او را راحت نمی گذاشت. وقتی هم که به خانه رسيد و عيالش با خوشرويی از او پرسيد: ” خوش گذشت؟ ” او با اوقات تلخی جواب داد:” خدا امسال را به خير کند. به يادبودی من هر وقت روز سيزده بدر آب را پسا کرده اند، سال خوبی نبوده. “
زن گفت:” ما که الحمدالله احتياجی نداريم تو هر روز می ری سرکار من هم بالاخره دو سه رچ می بافم. اگر چيزی برای ما آوردند می گيم خدا پدرتان را بيامرزد.” مرد گفت:” چشمم آب نمی خورد که از آب و ملک صحرا امسال چيزی عايد شود که بخواهند برای ما بياورند.”
همانطور که عمو رجب پيش بينی کرده بود، روزها گذشت و از باران بهاری خبری نبود . کشت و کار له له می زد و زمين های لورگ از شدت تشنگی ترک ترک شده بودند. تنها چيزی که در طو ل فصل بهار از حاصل صحرا نصيب خانواده عمو رجب شد، فقط يکی دوتا سطل توت بود که برادرش جلوی در اتاق آنها گذاشت. اواخر بهار يک شب دم غروب عموی بچه ها چند تا ضربه به در زد اين علامت خوبی برای بچه ها بود که نشان می داد چيزی پشت در است که بايد بردارند. وقتی بچه ها در را باز کردند، چند تا خربزه گرمک ديدند که هم علامت آمدن تابستان و هم نشانه تمام شدن فصل خيار بود. بچه ها خوشحال شدند آ نقدر که آبگوشت لوبيای کوبيده نيمه کاره رفت بالای سربره و شام تبديل شد به نان و پنير و فالوده خربزه گرمک. بعد هم يکی يکی بچه ها برای خوابيدن راهی پشت بام شدند. و جز عمو رجب، عيال او و عذرا کوچولوی شيرخواره، کسی نماند. آنها امسال پشت بام نرفته بودند. چون عذرا هنوز خيلی کوچک بود، آنها پشه بندشان را توی پشکم جلوی در اتاق خودشان علم کرده بودند.
آن شب نزديکی های سحر، نه تنها اهل خانه بلکه بسياری از همسايه ها هم از صدای جيغ و گريه عذرا بيدار شدند. خون مثل فواره از صورت بچه می ريخت. عمو رجب و زنش سرا سيمه از خواب پريدند . دست و پايشان را گم کرده بودند. نمی دانستند چه خبر شده اما از پارگی ديواره پشه بند، و خونی که پخش شده بود، فهميدند که بچه خوره صورت بچه را گاز گرفته . عمو رجب مثل برق از پشه بند بيرون پريد. پله های پشت بام را سه تا يکی کرد و رفت بالا. اما اثری از بچه خوره نديد فقط برادرش عمو جعفر را ديد که از سر و صدا بيدار شده و نمی دانست چه خبر است. عمو رجب خطاب به او گفت: ” آله بق بچه را بچه خوره چنگول گرفته بايد ببرمش دکتر. شايد دير کنم شايد هم مجبور بشم برم شهر. صبح برو سر کار جريان را به اوسا بگو و جای من کار بکن تا من خودم را برسانم.” اين را گفت و دوباره از پله ها پريد پايين. يک راست رفت توی اتاق. از توی مجری بزرگ مخملی کنار اتاق يک تنبان قره منگوله مشکی تميز و يک پيراهن برداشت و رفت توی پستو، لباس هايش را فوری عوض کرد . از زير تاقچه پوش چند تا دو تومانی و پنج تومانی اسکناس که تمام سرمايه خانواده بود، برداشت و توی کيسه پولدانش گذاشت و بچه را زير بغل زد و از خانه بيرون آمد. به سر کوچه نزديک می شد که صدای زنش را شنيد که چادر به سر دوان دوان پشت سر او می آمد. هيچکس توی کوچه ها نبود از هر کوچه ای که گذر می کردند، مردم از صدای گريه سوزناک بچه می آمدند لب پشت بام. يکی دو نفری هم بستنه به دست راهی حمام بودند. مسجد محقق درش باز بود اما کسی در آن ديده نمی شد. وقتی پشت در درمانگاه رسيدند، عمو رجب چند تا لگد محکم به در کوبيد. پس از چند دقيقه، بهيار کشيک با لباس سفيد خواب آلود در را باز کرد تا بچه را ديد او را گرفت و به سرعت برد توی ساختمان درمانگاه. اصلا از آنها نپرسيد چه شده؟ مثل اينکه با اين وضعيت ناآشنا نبود. با مايعی صورت زخمی بچه را شستشو دا د و دوای ديگری روی آن زد و برای عمو رجب توضيح داد که اين دومی برای بند آمدن خون است. آنگاه چند جای صورت بچه را که شيارها و شکاف های عميق داشت، بخيه کرد. هنوز آفتاب نزده بود که يک ماشين جيپ سفيد پيچيد توی محوطه درمانگاه و يک جوان خوش قد و قامتی که به نظر می رسيد دکتر است، از آن پياده شد. دکتر يک راست آمد توی ساختمان. نگاهی به صورت بچه انداخت خطاب به عمو رجب گفت: “خوب بخيه شده. خونش هم که بند آمده. يک آمپول مسکن هم می زنيم که دردش آرام شود. اما بايد زود ببريدش شهر. چون آلودگی می تواند کشنده و خطرناک باشد. اينجا آزمايشگاه و وسائل نداريم. بهتر است برای معاينه دقيق تر برويد بيمارستان اخوان.”
فورا از کيفش يک دسته کاغذ سفيد درآورد. روی يکی از آنها عباراتی نوشت و داد دست عمو رجب و گفت: “معطلش نکن. اين بچه فورا بايد برود شهر.”
از درمانگاه که بيرون آمدند، بچه آرام آرام خواب رفت. يک ماشين جيپ کروکی مسافرکش جلوی پای عمو رجب ترمز کرد. راننده صندلی جلو را خواباند و عمو رجب و زن و بچه اش به زحمت در محوطه پشت سر راننده جا گرفتند. با اینکه دیگر جا یی برای نشستن نبود ، با این حال ماشین در جهت عکس حرکت کرد . عمو رجب که حالا کمی خیالش راحت شده بود ، با لحنی طنز آمیز گفت :” آقای شوفر ! شما شهر تشریف می برید یا چاله چهار طاقی ؟ ”
راننده گفت :” هنوز دو تا مسافر کم داریم ، اگر کرایه آنها را می دهی دیگر دور نزنیم . ”
عمو رجب گفت :” آخر ما عجله داریم ، این بچه را باید سریع برسونیم مریضخانه . “
نگاه همه مسافر ها برگشت طرف بچه . یکی پرسید : ” چشه ؟” دیگری پرسید :” مگر بچه خوره واقعا وجود دارد ؟” سومی گفت :” من هم باور نمی کردم چنین حیوانی باشد تا اینکه به چشم خودم دیدم که بچه همسایه مان را گوشه یک خرابه خورده و فقط قنداقش و جمجمه سرش و یکی دومتر روده اش را باقی گذاشته . ” دیگری نقل کرد که در محله دربریگ این حیوان را به هنگام پریدن از یک پشت بام به پشت بام دیگری که بیش از ده متر فاصله داشته ، دیده اند . بالاخره آنقدر بحث بالا گرفت که دیگر عمو رجب متوجه نشد چه موقع ماشین پر شد و از قلعه فیل پا گذشت .
از سرازيری شيخ حسينی که سرازير شدند، يکی از مسافرها بلند گفت:” بر خاتم انبيا محمد صلوات.” و همه صلوات فرستادند. وقتی افتادند توی جاده، به هنگام گذشتن از پيچ و خم و فراز و نشيب جاده خاکی، عمو رجب گهگاه می توانست رديف چوزه های قنات همتاباد را ببيند که می پيچيد و می رفت پشت قلعه سرداريه و از نظر ناپديد می شد. ديدن رشته قنات ذهن او را به گذشته برگرداند. پشت بام آب انبار جمعه و روز سيزده بدر و پسا کردن آب را به خاطر آورد. آرام از زنش پرسيد: “ببينم اين بچه حالا چند ماهشه؟” زن فکری کرد و جواب داد:” درست سيزده ماه و سيزده روز.”عمو رجب دوباره آرام در گوش زنش گفت:”من می دانستم اين پسا کردن آب در روز سيزده بدر امسال کار دست ما خواهد داد.”
از اينجا بود که ديگر عمو رجب به فکر عميق فرو رفت و تا توی بيمارستان هيچ نگفت. وقتی به خودش آمد که دکتر از او پرسيد : ” توی خانه تان سگ نگه می داريد؟”
-”نه آقای دکتر.”
-”پس اين زخم وحشتناک روی گونه بچه چيه؟”
-”آقای دکتر بچه خوره چنگ زده.”
-” بچه خوره چيه؟”
-”والله آقای دکتر ما هم نمی دانيم چيه؟ اگر از من بپرسی نحسی سيزده است که به صورت يک حيوان ظاهر می شه.”
-”اين خرافات مال صدها سال پيش بود. امروز من بايد بدانم واقعا چه حيوانی بچه را گاز گرفته تا بتوانم در مورد آن تصميم بگيرم. علی ايحال دستور داده ام خونش را آزمايش کنند. اگر اثری از هاری در آن باشد، تا فردا معلوم می شود. شما بچه را ببريد فعلا هيچ کاری با او نداريم. فردا بعد از ظهر بياييد نتيجه آزمايش را بگيريد.”
در مريضخانه خيلی معطل شده بودند وقتی بيرون آمدند، نزديک ظهر و هوا به شدت گرم بود. از زمين ها هرم داغ بلند می شد. عمو رجب که عمری تمام روز زير آفتاب تابستان کار می کرد، می توانست چنين هوای گرمی را تحمل کند اما می ترسيد که بچه گرما زده شود و مشکل جديدی بر مشکلات آنها اضافه کند. تصميم داشت که هر چه زودتر بچه را به خانه برساند اما وقتی زنش از او نان تازه خواست، متوجه شد که در سينه مادر، ديگر شيری برای بچه نمانده و زن و بچه بيش از آنکه از گرما در رنج باشند، خسته و گرسنه اند. بنابر اين فورا تصميم خود را عوض کرد. بچه را از زنش گرفت و قدم کش به طرف بازار رفت که هم سرسا داشت و از گرمای کشنده جلوگيری می کرد و هم چيزی برای خوردن در آن پيدا می شد. از در بازار مسگرها که وارد شدند، درست صلوت ظهر بود. غير از اينکه صدای اذان مسجد به گوش می رسيد، بعضی از کسبه هم جلوی مغازه خودشان ايستاده بودند و اذان می گفتند. با اين حال صدای ضرباهنگ چکش مسگرها هم به گوش می رسيد. جلوی يک مغازه رويگری چند لحظه توقف کردند که شاگرد رويگر پاچه هايش را بالا زده و روی يک باديه مسی ايستاده بود و با حرکتی موزون کمرش را به راست و چپ می چرخاند. درست در مقابل او آن طرف بازار، آهنگری با يک چکش سبک جلوی کوره چپ راست درست می کرد و چند قدم آن طرف تر پيرمردی مقداری پشم و کف صابون را مشت و مال می داد. نزديک مسجد ميدان که رسيدند، مردم با عجله برای نماز به طرف مسجد می آمدند. آنها هم داخل مسجد شدند . عمورجب اول می خواست نماز بخواند اما نگاه زنش به او فهماند که آنها گرسنه اند. بچه را روی يکی از سکوهای سنگی راهروی مسجد نزد زنش گذاشت و با عجله از مسجد بيرون آمد. چند قدم آنطرف تر جلوی يک مغازه کبابی ايستاد و دو سيخ کباب و يک نان سنگک سفارش داد.
کبابی انگار وسواس داشت آنقدر دست به دست کرد که وقتی که عمو رجب با غذای آماده به مسجد برگشت نماز تمام شده و مردم دسته جمعی از مسجد بيرون می آمدند. اندکی بعد خلوت شد وقتی کاغذ سمرقندی بسته دور غذا را باز کرد، بوی نان و کباب و ريحان تازه، فضا را گرفت و برای زوج خسته ای که ساعت ها چيزی نخورده و مدت ها طعم کباب گرم را احساس نکرده بودند، آنقدر خاطره انگيز بود که برای مدتی مشکل زخم صورت بچه را فراموش کردند. عمو رجب لقمه آخر غذا را خورده و نخورده گيوه ها یش را زير سرش گذاشت و روی سکوی سنگی دراز کشيد. زنش هم در حالی که بچه را شير می داد، آرام آرام نشسته خواب رفت. عصر هنگام بود که از مسجد بيرون آمدند. بعضی از کسبه يا بچه شاگردها جلوی مغازه ها را با آفتابه آب می پاشيدند که از گرمای عصرگاهی بکاهند با اين حال عمو رجب بيش از هر چيز يکی دوتا استکان چای داغ می خواست. چايخانه بزرگی نزديک بازار می شناخت اما نمی خواست زنش را با خود به يک جای عمومی ببرد.
جمعيت زيادی توی قهوه خانه نشسته بودند و پيرمردی با محاسن سفيد بلند عصا به دست در وسط قهوه خانه نقالی می کرد. اشعاری می خواند و گاهی به نقاشی های پرده چرمی آويخته به ديوار اشاره می کرد و دوباره ادامه می داد. عمو رجب تنهايی داخل قهوه خانه سرکی کشيد به اطراف نگاهی انداخت در يک کنج قهوه خانه گوشه دنجی پيدا کرد که برای زن و بچه مناسب بود. با اشاره به زنش جايش را نشان داد. وقتی که روی صندلی چوبی دو طرف يک ميز کوچک رنگ و رو پريده جا گرفتند، درست موقعی بود که نقال عصايش را انداخت ، دو کف دستش را محکم به هم کوبيد ، و خواند: خدنگ مار کش با مار شد جفت قضا هم خنده زد هم آفرين گفت دوباره عصا را برداشت و به شرح ادامه داستانش پرداخت. پيرمرد لحن گرم و جذابی داشت. آنقدر که همه تماشاچيان را تا ساعتی سرجايشان نگه داشت. عمو رجب در دل آرزو کرد کاش بچه هايش آنقدر درس بخوانند که يک وقتی بتوانند همه شاهنامه را برای او توضيح بدهند.از وقتی که از قهوه خانه بيرون آمدند تا زمانی که به خانه رسيدند، گهگاه عمو رجب دست هايش را آرام به هم می زد و زير لب می گفت: خدنگ مار کش با مار شد جفت قضا هم خنده زد هم آفرين گفت وقتی هم که زنش علت تکرار اين بيت و معنی آن را پرسيد، گفت:”معنی اش اين است که اين حيوان نحس را خودم بايد شکار کنم. يا بايد کاری بکنم که ديگر طرف های ما پيدايش نشود. خدنگ مار کش با مار بايد جفت شود تا نحسی از بين برود.”
صدای گريه بچه که بلند شد، همسايه ها اطلاع پيدا کردند آنها برگشته اند. بلافاصله مثل مور و ملخ ريختند توی خانه. زن ها معمولا صدا می کردند: “همساده” و مردها يک “يا الله” بلند می گفتند. خانه پر شده بود از جمعيت. عمو رجب سماور ذغالی را آورد توی پشکم. چند تا حبه ذغال اضافه ريخت و يک فوت محکم کرد و بوقه دودکش آن را بالايش گذاشت. تا زمانی که چای درست شود، همسايه ها شروع به بحث و اظهارنظر کردند. يکی عقيده داشت که چشم بد به بچه سفيد و خوشگل بيشتر کارگر می شود. يکی می گفت پيشامد است. يکی می گفت قضا و قدر است، ديگری عقيده داشت که خواست خداست و نمی شود جلوی آن ايستاد. بعضی هم با عصبانيت اظهار نظر می کردند که اين حيوان خطرناک را بايد به هر نحو از بين برد. بعضی هم فکر می کردند که بايد چيزی برای آقا علی عباس يا زيارت عمو علی نذر کنند. اما عمو رجب خود، بيشتر به نحسی سيزده عقيده داشت. چون هم آب را روز سيزده پسا کرده بودند و هم سن بچه آن روز درست سيزده ماه و سيزده روز بود. اما حرف زن هايی که بيشتر فکر می کردند بچه چشم خورده بر ديگر عقيده ها غلبه کرد. اندکی بعد يک تخم مرغ بومی توی يک کاسه چينی شويدی گذاشتند و دادند دست عمو رجب و از او خواستند که زود برود خانه ميرزا يحيی دعانويس و آن را بنويسد و بياورد.
مداد ميرزا يحيی پشت گوشش بود. وقتی در خانه را باز کرد، بدون پرسش و پاسخ، آرام تخم مرغ را از توی کاسه برداشت و روی آن عبارات نامفهومی نوشت و دوباره آن را توی کاسه گذاشت. نگاهی به عمو رجب کرد و پرسيد:-”حالا اين تخم مرغ برای کی هست؟”
-”برای بچه”
- ” اسمش چیه ؟ “
-”عذرا”
-”چشه؟”
-”صورتش را بچه خوره چنگول گرفته.”
-”خوب اين ديگر با تخم مرغ چاره پذير نيست. دچار نحسی شده. ديشب قمر در عقرب بود. هر اتفاقی ممکن بود بيافتد. بهتر است برايش يک دعا بگيری که نحسی از خانه و خانواده ات در برود. صورت بچه دختر مثل آينه است اگر شکسته شود، آينه بختش شکسته شده.”
-”نه چاره اش اين است که من خودم اين حيوان خطرناک را گير بياورم و با دست خودم خفه اش کنم. اين دفعه بايد خدنگ مارکش با مار جفت شود.”
عمو رجب دوباره شعری که از نقال شنيده بود، تکرار کرد، بعد اندکی فکر کرد و سپس از ميرزا يحیی در مورد آن دعا پرسيد. اما ميرزا بدون آنکه برايش توضيح بدهد، از او مقداری سياله آب نديده خواست. عمو رجب به خانه برگشت تخم مرغ را پيش زنها گذاشت و به سرعت از خانه خارج شد. يک راست به طرف کوزه پزخانه رفت . سر راه يک اسکناس دو تومانی از کيسه پولدانش درآورد و در دل برای سلامتی بچه نذر کرد و دور چاه دهانه گشادی که پشت مسجد حاج عبدالصمد قرار داشت، چرخاند و دوباره در کيسه گذاشت.
استاد حسين فخار مرد جا افتاده ای بود. اين اولين بار نبود که کسی کوزه شکسته يا سيا له آب نديده از او می خواست. از بين کوزه های آماده يک غلغله پيدا کرد که چند جايش از آتش کوره ترک خورده بود. آن را به دست عمورجب داد و گفت:” از کوزه آب نديده هم برای امر خير استفاده می شود و هم برای کار شر. هم دعای رفع اختلاف و دعای باز شدن بخت دخترها را روی آن می نويسند و هم باعث جدايی همسايه ها و زن و شوهرها می شود که نفرينش گريبان ما را هم می گيرد. شما که انشالله نيت خير داريد. ” عمو رجب سری به علامت تصديق تکان داد.
ميرزا يحيی غلغله را خرد کرد. با قلم نی و جوهر زعفران عباراتی روی يک تکه صاف آن نوشت و از عمو رجب خواست که در وقت مناسب آن را در سرکوب کاملا بکوبد، از الک تخت آن را رد کند و پودر آن را در اطراف خانه پخش کند که خانه هم از نظر تنگ خلق و هم از نحسی ايام و از شر وحوش در امان بماند.
عمو رجب سفال نوشته شده را توی يک تکه پارچه پيچيد و زير بلون قايم کرد. زنجير ساعتش را از توی کيسه جليقه اش که به ديوار اتاق آويزان بود، کشيد. نگاهی به صفحه ساعت انداخت فقط به قرب نيم ساعت به خراز مانده بود. برای سر کار رفتن ديگر خيلی دير شده بود. با اين حال تصميم گرفت که به سرعت خود را به محل کارش برساند تا بدقول نشود.
وقتی به محل کارش رسيد، بعضی از کارگرها دست و پايشان را می شستند يکی دو تا هم هنوز بالای پشت بام بودند. فهميد که استادش مشغول لاپشت کردن سقف است. از پله های گربه روی خرپشته بالا رفت و سلام بلندبالايی کرد. گچ ريخته شده روی سقف هنوز کاملا سفت نشده بود و زير نور کمرنگ غروب آفتاب مثل ماستی بود که به دقت روی سقف ماليده باشند. استاد بدون اينکه به سلام عمو رجب جواب درست و حسابی بدهد، گفت:” اگر نمی خواستی بيايی سر کار بايد يک فيمه ای می گرفتی که کسی بتواند باور کند. آخر کی تا حالا بچه خوره ديده؟”
عمو رجب آنقدر برزخ شد که ديگر هيچ نگفت بدون خداحافظی از پله ها پايين آمد روی ديوار شره دوغاب گچ را ديد که از درز بعضی از آجرهای سقف محبه پوش پايين آمده و روی شمشه گيلويی را گرفته بود. به خاطر آورد که سالها قبل وقتی مادربزرگش برايش قصه می گفت، در آخر داستان اضافه می کرد:” بالا رفتيم ماست بود، پايين آمديم دوغ بود قصه ما دروغ بود. بالا رفتيم دوغ بود، پايين آمديم ماست بود، قصه ما راست بود. ”