ساعت
برای سرگرمی
چیست آن سیمین تن خورشید شکل مه عذار - بی زبان و بذله گو بی دست وپا و راهوار
لعبتی شیرین سخن مردم یکی را هم سخن - دلبری سیمین بدن هر شب یکی را در کنار
نوعروسی بی حجاب و لعبتی بی روی پوش - ساده در ظاهر ولی باطن همه نقش و نگار
روز و شب در ناله و یکدم چو می ماند خموش - می دهند از روی خشمش گوشمال بی شمار
خانه ای در وی دو دزد تنگ چشم سخت دل - پایشان در بند و با آن بند دائم راهوار
دو رفیقند اندر و پو یان بیک ره کان یکی - بسپردآن راه و این بر گام اول استوار
آسمان آسا ده و دو برج دارد این عجب - کافتاب و ماه او بر گرد خود دارد مدار
قول او جز راست نبود هیچ و بر دارش زنند - آری آری راستگو را دائما دارند خوار
نیستش سر لیکن از پا تا بسر یکجا دهن - نیستش پا لیکن از سر تا بپایش رهسپار
مطربی بی چنگ و رود و لعبتی بی زلف و خال - گوشه گیری ره نورد و رهروی بی اختیار
نیستش دردی و سال و ماه نالد های های - نیستش عشقی و روز و شب بموید زار زار
خانه ای پر لعبت و آن لعبتان دایم بجنگ - از سر دندان بر آورده ز یکدیگر دمار
قلب و شریانش که همچون جانداران روز وشب - جانور آساست او را نبض های بیشمار
خانه ای هم مار در وی خفته هم عقرب بپای - مار او ایمن ز عقرب عقربش سالم زمار
بوالعجب چنگی که از یک زخمه کاو را بر زنند - خویشتن بی زخمه بر خواند به یک لیل و نهار
گر بزنجیرش نهی یک دم نمی ماند ز راه - ور بشمشیرش زنی یک ره نمی افتد ز کار
جادو یی زینسان که دیده روز و شب اندر روش - چون نکو بینی بیک جا دائما دارد قرار
همچو یوسف راستگوی و پای او دائم به بند - همچو عیسی پاک زاد و جای او دائم به دار
هر که را در پای زنجیر است نتوان رفت راه - تا نه زنجیرش نهی یک گام نبود راهوار