دیوانه و ابله

 

(من باب مطایبه )

دیوانه را به چشم حقارت مکن نگاه             کاین قوم عاقلانه ز اسرار  اگهند

در عقل کاملند، ولیک از قصور عقل             مردم گمان برند که بی عقل و ابلهند

چندی پیش ،  خسته از آشفتگی ها ، از شهر بیرون آمدم تا نفسی تازه کنم . مستغرق در خاطرات تلخ و شیرین گذشته  و رویا های از دست رفته ، در جاده ای که بدرستی نمی دانستم پایانش کجاست زیر نم نم باران بهاری آرام آرام می راندم ، که ناگهان لنگی چرخ اتومبیل مرا بخود آورد . آهسته در شانه خاکی جاده توقف کردم . بیشتر پیچ های یک چرخ افتاده و چیزی به فرار آن نمانده بود . نگاهی به اطراف انداختم .در کنار جاده فضای سبزی بود با چند تک درخت ، محصور بوسیله نرده ای فلزی ، و جوانکی که پشت نرده ها خیره خیره به من می نگریست . با خود گفتم اگر او مواظبت کند، می تو انم به شهر بروم و چند تا پیچ و مهره تهیه کنم و برگردم . بدین منظور از او درخواست کمک کردم . جوان گفت :” نیازی به شهر رفتن نیست ، از هر چرخ یک پیچ باز کن و بجای پیچ های افتاده ببند و خود را به شهر برسان .” تعجب کردم که چرا این راه حل ساده به ذهن خودم نرسیده بود . از هر چرخ مهره یا پیچی گشودم ، و با آن ها چرخ لنگان را محکم بستم و آماده حرکت شدم . هنوز جوان مرا نگاه می کرد . به نشانه تشکر از او خواستم چنانچه جایی می رود ، او را برسانم .

گفت:” اینجا دیوانه خانه است و من دیوانه ام ، امروز کمی حالم بهتر بوده که فقط اجازه یافته ام  اندکی در فضای بیرون قدم بزنم . اگر از محوطه بیرون بیایم ، دیگر مرا اجازه قدم زدن هم نخواهند داد. ” دوباره نگاهی به اطراف انداختم ، تابلو بزرگ ” مرکز نگهداری بیماران روانی”  نظرم را جلب کرد ، و بار دیگر تعجب کردم که چرا این تابلو بزرگ را قبلا ندیده ام . بنا بر این از جوان پرسیدم : ” اگر تو با این عقل و استعداد دیوانه ای ، پس من با این حواس پرت چیستم ؟ ”

گفت:” از کجا می آیی ؟ ”

گفتم :” نمی دانم ”

گفت :” به کجا می روی ؟ ”

گفتم :” نمی دانم .”

گفت :” بدنبال چه می گردی ؟”

گفتم :”  به دنبال آرزوهای گمشده ”

گفت :” پس تو ابلهی “.

گفتم :” چرا ؟ ”

گفت :” چون تو در جستجوی چیزی هستی که یافتنی نیست .”

گفتم :” شنیده ام آن سوی جهان هست “.

گفت :” دروغ است ، سرابی بیش نیست ، آن جا هم نخواهی یافت .”

در حالی که آماده می شدم تا حرکت کنم ، دوباره پرسیدم :” فرق دیوانه و ابله چیست ؟”

گفت :” دیوانگان را امیدی هست که دارویی ، درمانی ، یا حکیمی آنان را مداوا کند . اما بلا هت را امید درمانی نیست . با تو می آید و با تو می ماند .”

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو      واندر دل آتش در آ پروانه شو پروانه شو

نوشتن نظر