کوچه جمعه
پیرانه سر چو آید یادم ز خرد سالی سر می شود پر از شور ، دل از ملال خالی
در خانه ای که دیری است از پایه گشته ویران هر گوشه یادبودی دارم ز خردسالی (1)
خانه ما را ، پدر بزرگ ، با خشت و گل بر روی یک خرابه قدیمی ساخته بود . خانه ای که حالا وسط خیابان است و اثری از آن باقی نمانده . وقتی من بچه بودم ، از این خرابه ها در بیدگل خیلی زیاد بود . بعضی از آنها مالک شناخته شده ای هم نداشتند . احتمالا بدنبال یک زلزله مهیب یا یک بیماری گسترده همگانی ، بی صاحب شده بودند . بعد ها ، توی این خرابه ها ، به هنگام ساخت و ساز شاید چیز هایی از قدیم هم در آمد که می شد اسم آن ها را گنجینه گذاشت . اما پدر بزرگ جز یک نقب قدیمی چیزی پیدا نکرده بود . یک قسمت از زیر زمین خانه ما که خیلی گودتر از بقیه قسمت ها بود ، این نقب را از وسط قطع می کرد . ارتفاع نقب آنقدر کوتاه بود که نشسته در آن حرکت می کردیم . اما یک طرف آن به اطاقکی منتهی می شد که مقداری وسیعتر و ارتفاع آن بیشتر بنظر می رسید . در حالی که از سویی دیگر تا زیر خانه های مجاور ادامه داشت و کسی انتهای آن را نمی دانست . هیچ روزنه و نوری از هیچ جا نداشت و با یک نگاه ساده مشخص می شد که این نقب زمانی با دست انسان کنده شده ، و بمنظوری مورد استفاده قرار می گرفته ، مثلا برای اختفای اشخاص یا اموال در مقابل حمله حرامیان .
خانه ما دو تا در داشت . یک در آدم رو که به کوچه جمعه باز می شد ، و یک در مال رو که تقریبا در کمر کش کوچه سرازیری واقع شده بود . کوچه جمعه از مسجد جمعه در غرب آغاز می گشت ، و بطزف شرق ادامه می یافت و در واقع حد فاصل محله توی ده و محله خانقاه حاجی عبدالکریم محسوب می شد . آنروزها بیدگل به دوازده محله تقسیم شده بود و هر محله یک مسجد ، یک حمام عمومی ، یک حسینیه ، و یک آب انبار داشت . محله توی ده در جانب جنوبی کوچه جمعه واقع ، از ارتفاع بالاتری برخوردار بود و بازار بزرگ مرکزی را در بر می گرفت . انبوهی از کارخانه های ریسندگی و بافندگی که با دستگاههای چوبی سنتی ، منسوجات مختلف تولید می کردند ، در محله توده قرار داشتند . کارگران از سایر محله ها و از اطراف و اکناف برای کار به این کارخانه ها می آمدند . این محله کوچه های سنگفرش قدیمی داشت ، و خانه های بعضی از افراد متمول ، آدم های باسواد ، برخی از تجار و خانواده های سرشناس را شامل می شد . اسامی بسیاری از ساکنین محله توده پسوند یا پیشوند آقا ، میرزا ، ملا و حاجی داشت . حسینیه توده ، حمام توده ، مسجد میدان و مسجد جمعه همه در محدوده این محله قرار داشتند .
بر عکس نام ساکنین پایین دست کوچه جمعه بیشتر ساده بود ، و برای شناسایی بیشتر به همراه نام پدر می آمد . آنها با یک نوع گو یش محلی که بیشتر شبیه گو یش محلی همدان یا سنگسر سمنان است ، صحبت می کردند .زبانی که به آن رایجی می گفتند و ساکنین سایر محله ها قادر به استفاده از آن نبودند . تنها طبیب سنتی که داروهای گیاهی تجویز می کرد و او را میرزا محمد تقی حکیم می گفتند ، در این محله خانه داشت . آب انبار و مسجد مدرسه در شرق ، و حمام شرف و مسجد حاج عبدالصمد در غرب ، محله خانقاه را از سایر محله ها جدا می کردند . حد شرقی محله خانقاه دیوار ولایتی بود و پشت آن را پشت حصار می گفتند .
ساکنین کوچه جمعه ، عصر ها به حسینیه توده می رفتند و شبها به حسینیه خانقاه . گاهی به حمام توده می رفتند و گاهی به حمام شرف . وقتی هم که آب انبار جمعه کم آب بود ، از آب انبار مدرسه آب می آوردند .
در آن زمانها سرمای زمستان چند ماهی همه فعالیتهای مربوط به ساخت و ساز و کشت و زرع را متوقف ، و فعله و رعیت را در طول فصل سرما خانه نشین می کرد . آنها که تمکنی داشتند با خاکه زغال و آنها که نداشتند از هیزم آتشی فراهم می کردند . کرسی و لحاف روی آن ساعتها گرمای آتش را نگه می داشت ، و افراد خانواده را در خود پناه می داد . آنها که داشتند در چهار طرف کرسی تشکی پهن می کردند و آنها که نداشتند به همان زیر اندازی که از پارچه بهم دوخته تهیه کرده بودند ، قناعت می کردند .
بر عکس روزهای طولانی تابستان مجالی بود برای فعالیت، گرچه گرمای سوزان و طاقت فرسای آن گاهی غیر قابل تحمل می نمود . تنها وسیله خنک کننده بادبزن حصیری بود . آنها که زیر زمین خنکی داشتند برای فرار از گرما ، حد اقل چند ساعتی را در آن می گذراندند . آب سرد آب انبار ها ، نیاز به یخ را مر تفع می کرد . تره بار و غذاهای ساده ای همچون نان و پنیر و سکنجبین ، یا دوغ ماست و خیار علاوه بر آنکه از عطش مردم می کاست ، سلامتی آنها را هم تضمین و تحمل گرما را آسانتر می کرد .
با اینکه سقف ها گنبدی بود و کمتر سطح صاف روی پشت بامها مشاهده می شد و با اینکه هیچ پشت بامی ، لبه ، دیواره و حفاظ نداشت ، علیرغم آن که از روی یک پشت بام بستر گسترده روی پشت بامهای دیگر دیده می شد، با این حال خوابیدن در پشت بام و مشاهده آسمان آبی صاف و پر ستاره ، جزء سنتهای رایج آن زمان بشمار می رفت . گاهی کوچکترها از پله ها می افتادند . گاهی بچه ای در حالت خواب از لبه پشت بام به پایین سقوط می کرد . افتادن از پشت بام نخاع بچه همسایه ما را قطع و او را از تمام بدن فلج کرده بود . شاید آنها تنها خانواده ای بودند که بعد از آن واقعه هرگز روی پشت بام نخوابید ند .
مردم محله خروس خوان سحر بیدار می شدند ، امه قبل از ساعت هشت دختر ها را به مدرسه می آورد ، و پدر صبح زود برای کار به کاشان می رفت . ( 2) او با حاج مقدسیان کار می کرد . حاج مقدسیان معماری زبر دست و به فنون معماری و ساخت و ساز سنتی مسلط ، و دارای توانائیهای فوق العاده بود . به همین دلیل پدر کار روزانه را با عشق و علاقه آغاز می کرد ، و آنقدر با او ماند تا تقریبا تمام فنونی را که استادش می دانست آموخت . در یکی از آن روزها بود که سجل مرا هم از ثبت احوال کاشان گرفت . (3)
———————————————————————————–
(1) - شعر از آقای یزدانبخش قهرمان ، مطلع یک غزل است .
(2) امه با ضم الف زنی مهربان بود که هر روز دسته ای از دختران را تا مدرسه جنب خانه ما همراهی می کرد .
(3)- این نوشته بخشی از یک نوشته مفصلتر است که آشنایان می توانند در دستنوشته های من پیدا کنند و تمام آن را بخوانند .
آذر ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۶:۳۴ ق.ظ
تازه سايتتان را پيدا كرده ام . جالب است ولي متاسفانه زمان تعرفه اينترنتم تمام شده . يادم باشد بيشتر به اين سايت سر بزنم .
فروردین ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۹:۳۷ ق.ظ
سلام
مطلب كوچه جمعه راخواندم
زماني كه در مدرسه ابتدايي صباحي بيدگل درس مي خواندم براي رفتن به مدرسه از محله سلمقان براي رفتن به مدرسه از كوچه هاي محله توده عبور مي كردم .
هنوز صداي پايم راروي سنگفرش كوچه هاي محله توده مي شنوم
راستي كه يادش به خير
مهدي از سلمقان بيدگل
باز هم از بيدگل بنويس