شب شعر دانشجویان حقوق

                                                                    ( من باب مطایبه )

 از قضا سرکنگبین صفرا فزود                 روغن بادام خشکی می نمود

چندی قبل مرا برای شرکت در یک جلسه شعر خوانی دعوت کردند  که ظاهرا توسط دانشجویان حقوقدان برگزار می شد . من که خیلی دیر رسیده بودم به زحمت جایی در ردیف های آخر پیدا کردم و نشستم . هنگام ورود م ، دانشجویی در جایگاه ایستاده بود و شعر می خواند :

"…… اندام من ،

اجزاء در هم ماشین زندگی است .

نا مرتبط ، تنها به پیچ و مهره مفصل در ارتباط.

یک قلب آهنین با سینه ای که دود می کند .

یک قاب شیشه ای در چشم من ، نزدیک را دور می کند .

کمبود برق عشق ، دیدگان مرا کور می کند ."

   از دانشجوی جوانی که کنار من نشسته بود و گاهی هم چیزهایی روی کاغذش یادداشت می کرد در مورد خواننده این شعر که کیست و از کجاست سوال کردم . جوان  تبسمی کرد و گفت :" دانشجوی پزشکی است ". گفتم :"پس در بین دانشجویان حقوق چکار می کند ؟ " گفت :" این روزها هر کسی برای خودش یک پا حقوقدان است ." گفتم :"  ولی شعرش بیشتر په رشته پزشکی مربوط می شد ." گفت :" البته بهتر بود می رفت  اتومکانیک یا  ماشین سازی می خواند ." بعد اضافه کرد " چون اگر یک جفت آیینه و چهار تا چراغ راهنما به شعرش اضافه کنید یک اتومبیل قیمتی درست می شود ."

دانشجوی بعدی با این عبارات شروع کرد :

 " من امشب می خواهم ستاره ها را در زنبیل بریزم .

با داس ماه نو ، در مزرع فلک

                       چندین سبد ز خوشه پروین بیاورم .

 در جستجوی سنبله ، تا اوج آسمان بالا روم ……."

به دوستی که  کنارم نشسته بود گفتم :" حتما ایشان هم دانشجوی نجوم یا ژئو فیزیک است که توی آسمانها سیر می کند . " گفت :" من او را نمی شناسم ، اما بهتر بود می رفت به دانشکده کشاورزی ." سپس ادامه داد :" این آقا فکر می کند ستاره ها هم بادنجان و گوجه هستند که آنها را در زنبیل بریزد . "

شاعر بعدی که دانشجوی فلسفه بود که البته از رشته حقوق هم بی اطلاع نبود ، خواند :

"……. من شعر نرم نمی گویم .

  فریاد هم نمی زنم .

 تنها سلاح منطق است .

من فرشته عدالت را به محکمه میخوانم .

هر کس که نرد عشق باخت ، دستبند می زنم .

 فرهاد کوهکن را تادیب می کنم ، یا که تبعید می کنم .

قانون عشق را نسخ می کنم . 

دزد عقیده را انگشت می برم .

پیمان مهر را فسخ می کنم ……."

این بار دیگر جوان منتظر سوال من نماند و گفت :"  آقا ی شاعر شب شعر را با دادگاه اشتباه گرفته ، معلوم هم نیست که چرا اینقدر خشن است ."

چند نفر دیگر هم شعر خواندند  از جمله دانشجویی که قبل از شروع   در مورد جایگاه حقوق و حقوقدان در جامعه توضیحاتی داد  و از همه خواست که از موقعیت رشته خود دفاع کنند و جایگاه شایسته آن را در جامعه جستجو کنند :

"…… و من مدافع لفظ حقوقم ،

                 و شان و قرب و  منزلت آن !

نشسته پشت مرکب بی زین ،

میان جوشن بی پشت ،

( که مرد نیست گر از کار زار بر گردد) ……"

جوان دوباره نگاهی کرد و گفت :" این آقا هم باید می رفت علوم استراتژیک یا تربیت بدنی می خواند ، برای این که اینجا را با میدان رزم و میدان مسابقه اشتباه گرفته ."  بعد نگاهی انداختم روی آنچه که خود او یادداشت کرده بود :

   در شهر من طبیب شاعر است ، شاعر خزانه دار

در شهر من طبیب وزیر می شود ، وکیل می شود ،

در حزب می رود ، رئیس می شود یا میانه دار .

در شهر من طبیب آواز می خواند ، مشهور می شود .

در شهر من طبیب " شفا"ی بو علی را تحلیل می کند ،

 و حقوقدان " قانون " بوعلی ،

 و هیچیک نمی دانند که " قانون " او " شفا" ست .

 در شهر من ستاره ، اختر بخت قلندران ،

  چون میوه رسیده به زنبیل می کنند .

در شهر من حکیم به چاپخانه می رود ،

که حکمتش به نشر بسپرد .

ادیب زور خانه می رود ،

 که شعر خود به ضرب زورخانه بسپرد .

 معلم از کلاس رفته تا ،

 نامه نا نوشته را به پستخانه بسپرد .

حقوقدان کار خانه می کند .

همسر خود روانه عدل خانه می کند . 

نوشتن نظر